باران _ 2 سالگی
من (آقای شوهر):
ما هستیم
من آمدم با بانو و باران بانو:
دور بودیم از اینجا هرچند یادمان در یادگار ذهنتان شاید کمی بجا مانده باشد..
ما هستیم و تصمیممان بر بودن با درمان شدن ذهنمان و زندگیمان گرفته شد ...
بانو و باران بانو سخت در هم بسان عاشق و معشوق در هم تنیده شده اند....
و من سختر از همیشه در گیر کار و خود شناسی برای وقتهایی که از دست میروند و مرا بجا می گذارند...
و می آییم با امید....
با امید به پیوندی محکم برای خودمان و باران بانو.....
ما خوبیم
داریم برای زندگیمون تلاش میکنیم
و دیگه فکر نکنم اینجا بنویسیم.
ممنونم از همه ی اونهایی که پی گیری کردن...قضاوت نکردن...و حرفهاشون منطقی
و دلسوزانه بود.
کمتر از ۷ دقیقه ی دیگه عید میشه...
خدایا ان ده که ان به ....
من خسته شدم
از این همه بکش بکش و حرفهای بد خسته شدم
به خدا من فقط حق خودم رو میخوام
حق من مرد خوب و مهربون منه
حق من،مردی ه که میتونم روش حساب کنم
خسته شدم از بس حرفهای بد زدم و شنیدم
دلم برای صورت مهربونت تنگ شده
خواهش میکنم متوجه شو.....من دشمن تو نیستم
من فقط حق طبیعی خودم رو میخوام.
اصلامهم نیست که برات مهم نیست!!
دزد کسی است که چیزی از کسی می دزده.....اما عوضی من اینجا خودمم... برای خودم .... تو اینقدر لجوج و احمقی مثل همیشه که اینجایی که من لااقل راحتم را دارای با القا این که حرفاتو میدزدم از من میگیری.....
اینقدر احمقی که فکر نمیکنی شاید درد من و تو مشترکه...ولی با خودخواهی که برات گفتم و لجوجت کذاییت که سراسر زندگیتو گرفته داری به زندگیت ادامه میدی ....برام مینویسی که این حرفها برای منه که داری میدزدی...
نه اشتباه نکن تو........
تو برنده....تو همه چی تمام...
اما یکروزی...یه جایی ...یه وقتی...یه کسی...
صبر میکنم....صبر میکنم....
تو هم نمیخوای چیزی درست بشه چون از این شرایط راضی هستی ..شاید اگر شک داشتم با دیدن این پست آخر شکم تبدیل به یقین شد....
راحت میخوابی ....راحت بچه داریتو میکنی ....راحت فیلم میبینی ....راحت از زیر مسئولیت خانه شونه خالی میکنی ==البته غیر از امشب.....
امشب خدا را شکر نیستی ....رفتی خانه پدرت اینا جهت دیدن نمایش دعا!!!!!
یا شاید برای اینکه به این بهونه از هم دور بشیم.....
ببین بانو تو نمیخوای عوض بشی.....چون اینقدر ذهنت را در باره من کثیف نگه داشتی و داری اونو می پرورونی که خودت هم در منجلاب این کینه و نفرت داری غرق می شی و البته باران را هم داری غرق می کنی.....
میتونم به خدا قسم بخورم که تو وقتی میدونی من یه پست گذاشتم فکر میکنی می خوای وارد جنگ تن به تن بشی و تو هم عین فیلما یه گلادیلاتوری که نباید به خاطر عزت و شرف کشورت شکست بخوری...
بابا تو را به تمام مقدسات لااقل اینجا را از من نگیر دارم راحت و صادقانه برای خودم مینویسم و باز هم تو با القائات کثیفت و ذهن سیاهت داری مثل همیشه برچسبهای رنکی به من میزنی.....
آخه مگر من برای کسایی که نمیشناسمشون و البته با راهنماییاشون دارن کمک میکنم دنبال کدام کُزت بازی میتونم باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من دلم میخواد اینجا بنویسم حتی اگر تو نخوای ولی مهم اینه که دارم بهت واقعیت را میگم و تو داری با شمشیر وارد کارزار مون میشی.....
میشه بگی خانم نخبه آی کیو بالا ...تو چه گلی به سر این زندگی زدی؟؟؟
تو چقدر برای آرامش این زندگی از خودت گذشتی؟؟
ببین گفتم برای آرامش نه برای دعوا نکردن.؟؟؟؟؟
میدونی چیه امشب که تنها بودم گفتم بیام راحت بنویسم.....اما اینقدر خسته بودم که خوابم برد....حالا هم که میخواستم بلند شم...به خدا به خودم گفتم بیا و بی غل وغش بگو...آیا نبود بانو اذیتت کرد یا نه؟ با اینکه همه چیز در تقریبا بهترین حالت آماده بود اما نبودت احساس شد و من کمی به این زندگی امیدوار شدم.....
به جان باران من هم فکر میکنم تو هم نمیخوای هیچی درست بشه و همین حس را دارم (البته اگر استفاده از کلمات فارسی و عنوان کردن احساسات مشترک در این وب به دزدی متهم نشویم).
باور کن من فکر میکنم من به زبان مثلا یونانی حرف میزنم و مینویسم و تو فقط با استفاده از دیدن جملات بلند و کوتاه داری برداشت میکنی که مثلا این جمله ۶ سانتی در مورد حماقتهای من در زندگیه و تو این برداشت را داری.......
ًٌٍْآ»آ» VکVأة»ٌٍُِّ>کژVزژXV٫¤٪×،
اصلا حرف منو نمیفهمی .....
فقط مقابله ......
خستمه فردا اگر شد بقیشو برات جواب گذاشتم اگر زبونمو بفهمی که چشمم آب نمیخوره تو با این ذهنیت و فکر کثیف بتونی برای این زندگی همراه بشی.....
و لی همیشه انسانه با امید زنده ان و من هم....
برام مهم نیست...
این رو خوب میدونم نصف حرفهات دزدی ه !!! نمیدونم چطور روی این رو داری که
ارزوها و خواهشهای خودم رو به خوردم میدی....
برام مهم نیست...
تو عوض به شو نیستی...همون مردی هستی که کینه و بی رحمی جز لاینفک زندگیت ه
و شدیدا در روابط زناشویی ای کیو پایین...خلاص.
برام مهم نیست واقع چی میگی...چون نصف حرفهای دیگه ت
هم فقط و فقط برای دل سوزندن و طعنه و کنایه ست
تو نمیخوای هیچی رو درست کنی...حتی اینقدر هوش نداری که بفهمی من چی گفتم
مثال عینیش در رابطه با سی انتونی ه.
من گفتم من اون پیرزن نیستم ، چرا که نمیخوام اوضاع رو بدست بگیرم
این یعنی اون مشکلش با من فرق داره...اون میخواست همه چی رو کنترل کنه
من اون پیرزن نیستم ، چرا که نمیخوام کسی یا چیزی رو کنترل کنم
و تو....مردی که فقط و فقط بلده نیش بزنه میگه:
به خاطر فیلم دیدن زیادی ه!!
اخه بی وجدان ...کدوم فیلم...کدوم تی وی....تو که بارها به خاطر شیطنتهای باران
گفتی خدا بهت صبر بده....تو چطوری میخوای بقیه زندگیت رو با منی که اینقدر
همه ی کارهاش برات کثیفه سر کنی......
منی که غذای سوخته جلوت گذاشتم!!!!!!!! حالا اگه میگفتی غذا نداشتیم و از بیرون میگرفتیم
میگفتم طفلک راست میگه...اما غذای یخ و سوخته!!
توی مغازتون کمتر سریالهای در و پیت ایرانی نگاه کن. به نظر خودت یکم این حرفها برای این
قرن چیپ و تکراری نیست.
و پا به پام نشستن...جان هر کی دوست داری ...فقط یک مورد...یک مورد
به من بگو که من شب امتحانی بودم...بگو....کدوم دفعه ...؟
تا ۱۲ بود...اما هیچ وقت نشد تا صبح ..چرا که میدونی نمیکشیدم که شما دایه ی عزیزت از مادر
پا به پای من بشینی...اره ..بوده که فکر میکردی من بچه تم و میامدی
دستگاه رسیور و میکندی و میزدی به زمین و بر میداشتی و قایم میکردی
اره بوده ...بوده بعضی چیزها رو یادم بدی و یا مثلا گوشی
رو بذاری توی گوشت تا من صدای تلوزیون رو نشنوم و بارها ازت تشکر کردم
چه تنهایی چه جلوی جمع ...
یابعضی مواقع کمکم کردی تا یادم بیاد من ۱۸ ساله بودم که ازدواج کردم ..
رفتم مدرسه و برگشتم..اخه من با پدری متعصب و شرایط سنی کم ..قرار بوده چی یاد بگیرم
تویی که بارها و بارها منت گذاشتی به سرم که هر چی دارم از تو هست.
دانشگاه رفتنم...بانک رفتنم!! و هزار چیز دیگه...
ای خدا مرگم رو بده که از هر منت این مرد رها شم.چه خونه و چه زندگی
مگر برات چی کم گذاشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جمله ی مشهورت
میدونم برای خرید قبر و کفنم هم منت سرم میگذاری
و کار کردنم...بارها گفتم و تربیت کردن باران رو وسط کشیدی چرا که اعتقادتون اینه
که اگه زنی کار کنه...بچه دیگه تربیت نمیشه..پس لطفا ادای ادم روشن فکرها رو در نیار.
ضیف بودن با سنتی بودن خیلی فرق داره..من نگفتم تو من رو سنتی میخوای (یکم دقت کنی بد نیستا)
که زنهایی هستند به قول معروف سنتی اما محکم و استوار.
و لعنتی...تویی که دنبال ارامشی!!
واقعا ؟ چرا پس این همه دنبال چیزهایی هستی که ارامش رو از زندگیمون
دور میکنه؟ که خودت میدونی چیه...
از اولش میدونی چی بود و هست
تویی که چند هفته پیش به زبان خودت گفتی: میدونم خیلی اذیتت کردم
میدونم چقدر زجرت دادم...توی اون لحظات یک دفعه خودت رو جای من گذاشتی وقتی
داشتی با دروغ و فریبکاری و دغل بازی من رو میپیچوندی که ()......
نمیبخشمت به خاطر این که خودم رو ازم گرفتی
نذاشتی خوشبخت و در ارامش باشم...که دائم فکرم این باشه....()
نمیبخشمت به عزیترین کسم تا قیام قیامت حلالت نمیکنم چون ارامش روح و روانم رو ازم
دزدیدی..نفرینت نمیکنم اما ...مطمئن باش باران بزرگ میشه و ازدواج میکنه
من اون بلایی که به سرم اوردی رو سر دخترم نمیارم اما..()....
مطمئن باش جوابش رو پس میدی....
من نمیتونم برده ی تو باشم..نمیتونم چون مردم!!! پس اگه دلت این زندگی رو نمیخواد
برای یک بار که شده مرد باش...
هم من و هم خودت رو راحت کن و نذار دخترمون هم این وسط این همه صدمه
ببینه...خلاص کن....هم من و خودت رو
که حاضرم برچسب طلاق به کل وجودم بخوره ولی این زندگی خفت بار رو تحمل نکنم.
و هرچی دوست داری میتونی بنویسی اما دیگه جوابی از من نمیگیری
چون انگار اینجا برای این ساخته شده که دائم گنداب زندگیمون رو هم بزنیم و بوی گندش رو
به مشمام هم فرو کنیم.
اقای .... این اخرین حرف من ه....من خودم برای زندگیم تصمیم میگیرم
و تو نمیتونی به اسم مصلحت هر بلایی خواستی سرم بیاری....این یک تهدید نیست
اما تنهایی من صد شرف داره به صد بار زندگی این مدلی با تو...
و یادت باشه جواب خیلی از نوشته هام رو ندادی...چون جوابی نداری که بدی.
حرفهام تمامی ندارد اما کو گوش شنوایی که واقعا بخواد مشکل رو حل کنه.
آره چیز جدیدی نیست که من از مظلوم نمایی ذهنیت و درک مظلوم واقع شدنت حالم به هم میخوره چون نمیخوای واقعیت خودتو ببینی .......یا شایدم توانایی دیدن واقعیت واقعی بانو را ببینی>>>>
کسی از شما نخواست بار عاطفی این زندگی را به دوش بکشی ...همین که بار همین یه ریزه محبت که در این زندگی مانده را به با ذهنیت کثیف به گند نکشی کافیه ......
بانو فکر میکنی من یه احمقم یا یه بیشعور که رفتارهای تو را نبینم ؟آخه چه ربطی داره بگذار این قضیه تعریف کردن دوران نوجوانی را برای ۱ بار کاملا روشن کنم: بانو آخه چیزی که الان و در طول ۸ سال زندکی را من دارم میبینم و لمس میکنم را که نمیتونم کتمان کنم ...بابا این در رفتار تو وجود دارد......
حالا چه با خاطره چه بی خاطره.......بانو من دارم میبینم....لطفا با واقعیت این مساله کنار بیا ....بفهم این مشکل در تو به وجود داره...... تو یه پسر زن نمایی....
بانو من نمیخوام زنم یه انسان ضعیف باشه....دلایلم اینه که ۱-تو کسی بودی که پیش دانشگاهیتو به اعتراف خودت با حمایت من و به خاطر من قبول شدی......۲-تو کسی بودی که یه بانک رفتن ساده برات مثل هوا کردن یه موشک بود۳-با اصرار من و حمایت من وارد دانشگاه شدی ۴- چقدر در طول دانشگاه پشتت وایسادم حمایتت کردم غذای نپخته یا یخ یا سوخته خوردم جقدر شبهای امتحان پا به پات نشستم تا تو خوابت نگیره ؟۴-مگر الان در مواردی مثل ادامه تحصیل یا اشتغال به کار یا رانندگی یا.....وصدها مورد من مواظبت نیستم یا حمایتت نمیکنم یا حتی تو ذوقت نمیزنم؟؟؟؟؟؟
ها؟؟؟؟؟؟؟
آخه شما قضاوت کنه >>>اگر من میخواستم زنم ضعیف بمونه یا ضعیف باشه یا یه زن سنتی باشه این جوری عمل میکردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بانو ...بفهم تو را به خدا ....این برای من یه اصله یه ارزشه....زن قوی و زن باقدرت به من که شوهرشم هم قدرت و افتخار میده........اما بانو.....
من یه زن میخوام......نه یه زن پسر نما ........این حرفه منه که تو اصلا نمیخوای بفهمیش ...چون در درون ذهنت یه خوراک مظلوم واقع شدن داری که میتونه یه توجیه خیلی بزرگ برای کم کاریهات باشه....
تهدید..........
آخه چرا من بخوام تو را تهدید کنم ....بانو این برای من خیلی مهمه که تو اینو بفهمی اما نمیدونم چرا توی ذهنت نمیره؟؟؟؟؟؟؟
اگر تو آروم باش ..اگر تو آرامش داشته باشی....منم آرومم منم زندگی میکنم...منم از آرامش خوشم میاد .آخه کدوم آدم عاقلی دلش میخواد زندگیش بهم بریزه یا بهم ریخته بشه ؟
اگر تو آروم باشی برای رسدن من به هدفهای فکریم کمک میکنی و این یعنی موفقیت خانوادئگی که برای من یه اصله....
لطفااااااااااااااااااااااا این رو بفهم که "پشت سر هر مرد موفق یه زن خوب بوده"".
بانو من نمیخوام تو اون پیرزن توی سی دی ۱ آنتونی رابینز باشی .......بانو چرا همش دوست داری خودتو مثل یه بازیگر در نقش های مختلف فیلمها بگذاری .....(فکر کنم به خاطر دیدن زیاد فیلمهای مختلف باشه)
بانو من میگم مشکل من و تو اینه>>>نه اینکه تو اون پیرزنه باشی وچرا حرف منو نمیگیری ؟؟؟چرا همش با سو نیت برداشت میکنی؟؟آخه چرا؟؟؟؟
من میگم این فیلمو ببین تا یه مشکل درست بشه تو میری خودتو در نقش پیرزن میبینی......وای خدا.......
بانو در مورد خوابهات......
چون من خودم از باز بینی و مرور خوابهای بدم ..بسیار ناخوش و بسیار افسرده میشم ودوست ندارم دوباره اونها رو مرور کنم از تو سوال نمیکنم....آخه مگه چیز خوبیه که هی بخوایم دوباره بازش کنیم و دوباره روحمون را آزاتر بدیم.....یا بدتر مثل تو بخوایم در موردش فکر و نتیجه گیری کنیم......
تو فکر میکنی من از خوابهاب بد تو کم زجر میبینم.....فکر کن تو خوابی ..یه خواب عمیق ...بعد همسرت داره تو خواب داد میزنه و گریه میکنه بعدشم با اون گیجی تازه باید بغلش کنی و آروش کنی ...............
اگر مشکلی با خوابها داری لطفا برو روانشناس ..من نمیتونم تو این مورد کمکت کنم چون هیچ اطلاعاتی ندارم و خود من هم دارم زجر میکشم........
گفتی ارضا نمیشی.....آخه جسم که مهم نیست ...اینقدر من و تو روحامونو آزار دادیم اینقدر اونا را خراشوندیم...که حالا حالا مونده برای ارضا ۱-فکری ۲-روحی و سپس جسمی...
پس بیا اول به یه آرامش برسیم بعد عنوان کنیم که ارضا نمیشیم......
آخه لعنتی چرا نمیتونی یا بهتر بگم چرا از درک این نکته عاجزی و ناتوان که یه مرد وقتی از بیرون میاد اونم وقتی از صبح بیرونه.....وقتی خونه میاد اول از همه احتیاج به آرامش داره........اول باید خودشو بسازه بعد بتونه آرامششو به زندگیش بده....بابا من اول باید کمی آروم باشم برم یه گوشه واسه خودم خلوت کنم بعد به تو آرامش بدم......بفهم
برای امشب کافیه چون بازم ۱.۵ ساعت شد....سعی میکنم فردا ادامش را بدم
حذف شد
تو برنده....تو همه چی تمام...
اما یکروزی...یه جایی ...یه وقتی...یه کسی...
صبر میکنم....صبر میکنم....
با تمام وجود حالم از خودخواه نوشتنت به هم میخوره...(چیز جدیدی نیست
مثل همیشه میفهمی اما درستش نمیکنی چون ژن خودخواهیت خیلی زیاده...(این یه زندگی دونفرست
من قطعا قدرت این رو ندارم که بخوام تنهایی بارعاطفی این زندگی رو بدوش بکشم)
مثل همیشه خودخواه بودی و مردانه و به قولی پسرانه در دعواها رفتار کردی چون تو
در یک محیط پسرانه بزرگ شدی (از نظر من)...( پسرانه؟؟ بارها گفتی...بارها در بدترین وضعیت
زندگیمون...بارها ازت شنیدم و هر دفعه خردترم کردی...مچالم کردی...من پسر نیستم
لعنت به تو که تمام احساست زنانم رو پس زدی..حتی حالا که دارم اشک میریزم و
مینویسم...نمیخوام که گریه کنم چون تو طوری با ادمهای ضعیف برخورد میکنی که گویی
برده ی تواند......یادت رفته..چطور در مقابل تو کوتاه میاد و تو چطور سواری میگیری..من
نمیتونم و نمیخوام که تو از من ادم ضعیفی بسازی..تو از یه خاطره من توی دوران نامزدیمون چه
سواستاده یی کردی...من تک دختر بودم بین ۳ تا پسرووو. اگه دعوامون میشد تو بچگی
باید چطور و چجور برخورد میکردم؟؟ این و برات تعریف کردم و از اون لحظه شدم پسر.
تو زنی میخواد که اگه زدی تو سرش ...سرش رو بلند نکنه...اگه ناحق گفتی جوابت رو نده...
اگه داد زدی.خفه شه.. من اون زن نیستم..اگه جواب دادن به ناحقیهات و تهمتهات
فحشهات...دادهات و اعتراض به کثافت کاریهات که خودت میدونی چی میگم، مرد بودنه.
..اره...من مردمو لعنت به هر چی مرده!!! )
تو یه انسانی که میفهمی ایراد از کجاست اما نمیخوای یا بهتر بگم نمیتونی و اراده اش را نداری
که درستش کنی....
امشب بعد از ۵ روز وقت کردم نت بیام و مطالبتو بخونم ....
اما فکر کنم بتونی ردپای عصبانیت را هنوز در نوشته هام بتونی بخونی.....
از نظر تو شاید روابط من و تو کمی بهتر شده باشد(من همچین حرفی نزدم ،گفتم حرف زدیم،بهتره دوباره
بخونی) اما من و شاید تو مثل یک کوه آتشفشان میمونم
که دارم و میخوام منفجر بشم و دارم اونو فعلا تا وقت مناسب کنترل میکنم...(واقعا؟ اینم تهدید ه)
تو از نظر من یه پسر با قیافه دخترانه ای...(ممنونم)
یادت میاد چند ماه پیش که بحث داشتیم بهت گفتم از نظر من بزرگترین راه حل زندگی
من و تو در سی دی ۱ آنتونی رابینزه ...(
اما تو نخواستی حتی ۱۰ دقیقه از این فیلم را نگاه کنی ....مطمئنم...(مطمئنی؟ من اون پیر زن
نیستم...من نمیخوام اوضاع و همه چی رو تحت کنترل بگیرم.من اگه مرد بودم تو رو میخواستم چکار؟
چرا باید از تو حمایت میخواستم...لعنت به تو که حرفات دلم رو خیلی سوزونده
من اگه مرد بودم ،چرا باید نیازم رو تو برطرف میکردی؟
کدوم دفعه ...فقط کدوم دفع ازم پرسیدی خوابهای بدی رو که میبینی در مورده چیه؟ کدوم دفع؟
فقط جواب من رو بده...کدوم زن با ۸ سال زندگی هنوز خواب میبینه دارن بهش تجاوز میکنن
کدوم زن فقط توی خواب با ۸ سال زندگی مشترک ارضا میشه؟؟
لعنت به تو...لعنت به تو که نمیبخشمت.من اگه مردم چطور میتونم ادای زنهای مظلوم رو در بیارم
تکلیف رو روشن کن...مردم یا زن؟؟؟؟
بیشتر از اون که دنبال حل کردن مسائل باشی دنبال نگاه کردن چرندیات مزخرف
شبکه ام بی سی پرشیا و آناتومی گری هات هستی...(اره راست میگی..چون شوهر ندارم
شوهرم فکر میکنه اگه فقط تو خونه بعد شام ،پشت کامپیوتر بشینه ...۲ دفعه ازم بپرسه
: کاری نداری؟ اگه ربع ساعت بچه رو بگیره که من شیشه هاش رو بشورم
اگه صبح بره و بعد خسته شب بیاد...روزهای دیگه ظهرم بیاد و ناهار بخوره
و بعد خواب بعد از ظهرش بره دوباره مغازه...اگه بعد مشروبش....بهترین شوهر دنیاست)
راست میگی نگاه میکنم...که نفهمم چقدر بدبختم
تو هیچگونه ظرافت روحی زنونه نداری ...بانو(
...این رو که خیلییییییییییییییییییی
نامردی...نامردی به معنای واقعی کلمه. تو وبلاگ شعر من رو میخونی ؟ میدونی چرا
؟ چون ببینی چیزی میتونی پیدا کنی بهم گیر بدی؟ مثال که نمیخوای برات بزنم
به حافظت ایمان دارم..
باور کن هرموقع در برابر من کمی کوتاه اومدی یا زن شدی دلم من و وجدانم بیشتر
از تو دفاع کرده اما به خاطر رفتارهای مردونت حس رقابت و کم نیاوردن به من دست داده
این مشکل بد بار امدنه تو هست...تویی که میگی همه دشمن هستن مگر خلافش رو ثابت کرد
تا حس درست کردن مشکل و معضل....
بانو ....چرا نیمخوای بفهمی.....چرا نمیبینی .....چرا؟
من زن میخوام.......نه یک دختر پسرانه.......
برام نوشتی یه روزی... یه جایی ...یه کسی ..... مهم نیست ...
تو با داشته هات نیمتونی کنار بیای نمیتونی اونو حفظ کنی .....
با کسی که میگی عاشقش بودی را سعی در درست کردن خودت و خودش نمیکنی .....
داری جای دیگه دنبالش میگردی؟
خیلی بدبختی...خیلی و...تویی که به قول خودت
من برات مقدسم...تویی که هر موقع خواستی بری جایی و مسافرتی
برام کلاس تلقین ه : تو مریم مقدس منی، میذاری...این قدر بدبختی که از فهم این
جمله یی که توی صفحه ی اول مجله ی محبوبت (موفقیت) عاجزی
همون بهتر که فکر کنی : یه کسی........
به خاطر دعوای ( دعوا...؟ دعوا؟...دعوا؟...وای ..وای بر من )
با یه نفر دیگه روز جمعه ای که یک هفته من تو ذهنم براش
برنامه ریزی کردم را با احساسات بچه گانه و تصمیم گیریهای آنی و خودخواهیهای
کذاییت به گند کشیدی...
بعد با مظلوم نویسی کثیفت و خودخواهی بی حد و مرزت جوری نوشتی که خودت دوست داری باشه .....
اما این واقعیت نبود.....
این مشکل زندگی من و تو هست که من نمیتونم دستت را در دعوا بگیرم....دعوا نبود..
من بغضم ترکید...خدا ازت نمیگذره...من کجا با مامانم دعوا کردم. چیزی رو گفتم که
بهش برخورد و تمام روز ناراحت بود...من بدبخت بی کس امدم بهت گفتم...تو چه کردی با من مرد
چون تو یه انسان خودخواه و لجوجی هستی که فقط و فقط و فقط از زاویه پنجره
ذهن خودش به مسائل نگاه میکنه و تصمیم میگیره....
بابا تو رو خدا یکی بگه کدوم زن هست که میخواد ۲ مرتبه میخواد از ماشین
در حال حرکت پیاده بشه یا بهتر بگم خودشو بندازه پایین.......؟
وسط خیابون ملاصدرا ایستادی و گفتی: پیاده شو!!
بعد ...دیدی که اره دارم پیاده میشم...حرکت کردی گفتی باران رو میذاری
گفتم میذارم
گفتی خانوادم به توی ....برام ارجعیت داره...منم گفتم : باشه...منم باران برام ارجعیت داره به اونها
بزن کنار...و در رو باز کردم...شلوغش نکن...خودت میدونی کی داره مظلون نمایی میکنه
عکس العمل شما با مواجه شدن با این عمل چی میتونه باشه؟
من نمیتونستم بهت بگم عزیزم درکت میکنم>>>>(من ازت خواستم همون اول...بفهم لطفا
همون اول توی ماشین..توی پیچ اول کوچه مامان اینا که بغضم ترکید ...که دردو دل کردم باهات
فقط دست من رو بگیری و بگی: درکت میکنم...اما تو ...تو چون مشکلاتت با مامان من
سر دراز داره ...!!!!!!به جای درک من...عقده گشایی کردی
چون این مساله را تو بزرگ کردی و فقط من به تو گفتم فلانی
شخصیتش اینه باهاش کنار بیا نه مقابله کن....
من خونه پدرم نبودم چون تو تمام اعصاب و روح منو با
خودخواهیت به گند کشیدی و من میخواستم فقط تموم بشه...
تو برام از خانواده ام مهمتری .....(دیدم...زیاد دیدم
اما وقتی از تو هیچگونه دلخوشی ندارم هیچ عشقی این وسط نیست...
من که میدونم نیست...بارها ..بارها..این تویی که نمیخوای باور کنی
هیچ گذشت و صبری نیست.........من میمانم و .....
خودخواه چرا آخه چرا ؟ چرا خودتو نمی بینی چرا رفتاراتو نمیبینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فقط من توهین کردم ....فقط من گفتم فلان وبهمان.......
آخه چرا تو اینقدر خودخواهی که حاضر نیستی به خاطر بچه ات که
میگی دوستش داری جای پنجره ذهنت را عوض کنی؟؟؟؟
پای باران رو نکش وسط که نمیتویی ...ذره یی برات جا نداره که از مادر بودن من گله
وشکایت کنی...خودت خوب میدونی...و بارها اقرار کردی
آخه خودت قضاوت کن .....منی که از صبح ساعت ۸ میرم و تا ساعت ۱۲-۱۱ شب پیدام نمیشه (لااقل این روزها) به خاطر شلوغی شبهای عید و حداقا ۱۵-۱۶ ساعت را در بیرون هستم اونم با فشارهایی که من برای خودم درست کردم و روحیه خرابی که تو برام درست میکنی و هیچ گونه دلخوشی که نه به تو و نه به زندگیمون دارم چه جوری به تو آرامش بدم<<<
قبل از اینکه روحیت رو خراب کنم میشه لطفا بگی چکار کردی برای به اصطلاح ارامش من
که من نذاشتم ؟!!!!با خراب کردن روحیه سنگی و بی احساس تو ، فقط داد و فحش و تهمت
تهدیداضاف میشه...همین
جوری شده که بعضی ظهرها هم که میتونم بیام خونه از تو و خونه فرار میکن...
بانو..
خودت میدونی که من هیچ رفیقی و یا کسی که بشینم باهاش حرف بزنم و خالی بشم ندارم....
تنها خودم هستم و خودم.....دروغگو...دروغگوی....
تو خانه خودمون آرامش داشتم که اونو هم ازم گرفتی ....
شاید باورت نشه اما شبها هم اگه میشد و میتونستم خونه نمیومدم
فقط باران هست که داره منو جمع و جور میکنه.....
هیچ انگیزه ای برای زندگی کردن در وهله اول ندارم و دوم زندگی کردن با تو....
خدا خیرت بده...
خیلی وقته من و تو غریبه ایم و من با تو شاد نیستیم و شاید ماهها باشه که نخندیدم اونم با تو....
بانو من و تو خوشبخت نیستیم.....و نخواهیم شد.. این حرفها خیلی به نظرم اشناست
برای تو نیست؟!!!! فکر نمیکنی یه مرد زن نما این رو توی حرفهاش خیلییییییی به تو گفته؟!!!!
فقط بارانه که خیلی خیلی گناه داره که در جایی متولد شد که میتونست بهترین جا
برای پرورش یه دختر باهوش و استثنائی باشه که من و تو اینجوری شده...
خواب ......وخواب خوش به حالت که حداقل خواب خوب هم میبینی ....
امشب بهت گفتم دیشب خواب مردنم را دیدم و بهت گفتم تمام مراحل مردنم از غسل و ...
تا خاک ریختن روی جسدم را دیدم و نترسیدم چون ابن بهترین خواب این چندماهم بود
چون هر شب کابوس میبینم ...اما بانو من بلد نیستم و کسی را ندارم براش حرف بزنم
و خیلی حرفها را بزنم.....شاید اگر کسی بود روابط من و تو به اینجا و این رابطه مضحک
و مسخره ختم نمیشد....
بهت میگم پشیمون میشی ...چون میدونم و ایمان دارم پشیمون میشی...
نه!! فکر نمیکنم به خاطر ۴ تکه وسایل خونه ست که تو وضعیت پشت سر من رو میدونی
فکر میکنم میگی چون مردی رو میشناسم که همیشه گفته : باران رو بر میدارم میرم
و پشت سرم رو نگاه نمیکنم....این رو یه مرد گفته....
و تو اینقدر مسخره فکر میکنی که فکر میکنی به خاطر ۳-۴ تا تیکه وسائل خونه است......
تو هنوز در درک کوچکترین صحبتهای من عاجزی
نمیفهمیم.....به دنبال یه روزی ...یه جاییی...یه ئکسی هستی؟
تو ۸ ساله منو به اندازه ۱۰٪ نمتونی درک کنی...نمیتونی رفیقم باشی ...
نمیتونی دوستم باشی ....حتی نتونستی یه هم صحبت خوب و حتی بد باشی ....بعد......![]()
معلوم که کی عاجزه...مرد مقدس و پاک و زلال من
نوشتی برام وقت نمیذاری ....آخه من با یه ذهن پر از بدی دیدن ......
برداشت اشتباه کردن از حرفهای من و خودخواهی روزمره ای که جزئی
از زندگیت روتین و روزمره تو شده و با چه شوقی و روحیه ای میتونم با تو حرف بزنم....
نه....تو آدم اینکار نیستی.......تو نمیتونی از پس درست کردن این زندگی بر بیای..
یه زندگی که همش من باید مراقب باشم تو ناراحت نشی....تو مشکوک نشی.. تو بدت نیاد...
تو خوشت بیاد....تو راحت باشی........تو و تو و تو و تو ......
وآخرش هم
همیشه وهمیشه و همیشه وهمیشه....
تو ناراحت میشی.....تو مشکوک میشی....تو بدت میاد...تو خوشت نمیاد...
تو راحت نیستی..... و من و من ومن ومن و
جر و بحث و دعوا........... .مشکوک میشم؟ فقط یکی اینجا به من بگه
شوهرت رفته پارتی مردونه ...مست میاد خونه ...توی گوشیش ۵ تا مسیج میبینی
که تو زمان مستیش برای کسی فرستاده که : فقط تو....به خدا که میپرستمت
لعنت خدا به تو که همیشه دروغ گفتی که تمام شده و هیچ وقت تمام نمیشه
این ۸ سال زندگی من.ه..شوهر من عاشق ه........................
عاشق کس دیگه ست ......خدا .....شوهر من عاشق کس دیگه ست
اون حتی تا حالا یکبا ر توی عمر زندگی زناشویمون به من نگفته «: میپرستمت
برام الن مهم نیست که میفهمی یا بازهم حرف خودتو میزنی....راحت و صادقانه بگم.....
هیچوقت دوست ندارم و نداشتم تو را ناراحت کنم ولی شده.....یامن اشتباه کرده ام
یا ناخواسته یا تو نفهمیدی و مثل همیشه بدترین برداشت را داشتی تا ذهنتو آروم کنی
که تو مظلوم ترین زنی که در حقت خیلی ظلم میشه.....
۲- تو مهمتر از خانواده منی ...چون اگه اونا مهمتر بودن خیلی اتفاقات دیگه میتونست بیوفته....
۳- تو خودخواه ترین و لجبازترین و نامردترین (در بیشتر مواقع مخصوصا در دعواها) زنی هستی که دیدم
۴-خیلی بی وجدانی ...ولی تعریفت از وجدان اون چیزی است که تو در ذهنت داری
اینو یه روزی ...یه جایی... بهت ثابت میکنم که خیلی بد و تند و احساساتی به جاده ای رفتی که آخرش.....
مهم نیست ولی بدون که من ۱-۲ ساله که دیگه خودم نیستم یه مرده متحرک و یه جسد
که تمام روحش را تو با ذهنیتهای کثیفت در باره همه چیز من و همه چیز من و
نه در باره یه موضوع خاص لگد مال کردی.......
من و تو همدیگر را نمیفهمییم....وتا زمانی که اینجور باشه بازهم همین آش است و همین کاسه...
کاش کسی را داشتم که میتونستم بهش اطمینان کنم تا بتونم باهاش راحت حرف بزنم....
اما من هستم و من ومن و تنهایی و......بماند......
۱.۵ ساعته دارم مینویسم و فکر میکنم ۱٪ مسائلم و خرفهای دلم را هم نتونستم بنویسم.....
کاش.... و کاش .... و کاش......
دیشب خانه ی پدرم بودیم.
وقتی زنگ زدم که می ایی؟ قبول کرد و امد.
به قول معروف هر دو از خر مشهور قصه ها پایین امده بودیم.!!!
اما این پایان ماجرا نیست.
ما با هم حرف نمیزنیم ...در مورد رفع مشکلاتمان کم کاری میکنیم
و وقتی هم حرف میزنیم بدتر دعوایمان میشود.
میدانم باید برویم مشاوره، میدانم باید هر دو بخواهیم
میدانم هر دو مغرور و لجبازیم...میدانم و چون میدانم زجر میکشم.
اما ما یک مشکل اساسی که داریم این است که برای هم وقت نمیگذاریم
برای هر چیز در دنیا وقت داریم جز خودمان.
پ.فرنازی جان ممنونم که هستی. و همه ی دوستان...
دیشب خواب دیدم رفتم هند!!
دانشجو بودم...جالب بود که برای اولین بار توی خواب نه همسر بودم و نه مادر
و جالب تر اینکه برادر شوهر هم باهام اونجا بود!!!
حس خوبی بود...حس خوبی بود که دانشجو بودم و با دخترهای دیگه همخونه بودم.
نمیدونم چرا این خواب رو دیدم.
دیشب دوباره دعوا داشتیم...اصلا این دعواها و بی احترامی ها شده یک
چیز عادی و معمولی توی زندگی ما!!
کی فکرش رو میکرد به اینجا برسیم.؟؟
این وسط هر دو مقصریم و ....
باور نمیشه این یکسال به این زودی گذشت
گذشت با تمام خوبیها و بدیهاش.
یک مدتی بود...یک هفته پیش ..من هرروز با اس ام اس های
اقای شوهر روزم رو شروع میکردم
خوب بود و بهم انرژی میداد...اما حالا دوباره قطع شده...عمرش کوتاه بود.
نمیدونم چرا هر موقع دعوامون میشه...دائم تهدید میکنه و میگه..پشیمون میشی
بیچاره میشی...بدبخت میشی...نمیدونم چرا همش دائم میگه :یکروزی میاد که
حسرت میخوری...اخه حسرت چی....؟دعواهامون...بحثهامون....بدو بیراهامون.
عمر لحظه های خوبمون کم ه...و اره !! من همیشه حسرت میخورم.
ممنون بابت کامنتهاتون...و عذزخواهی بابت جواب ندادن.
دعا میکنم...سال ۹۰ سال سرنوشت سازی برامون شه
دعا میکنم...تکلیف هر دومون روشن شه
دعا میکنم هم من وهم اون به ارامش برسیم.
دعا میکنم...باران........صدمه نبینه...خدایا کمک کن.
فقط یک جمله برای من کافی بود:
درکت میکنم...عزیزم غصه نخور
فقط گرمای دستت برای من که دستام اون لحظه بی تاب بود کافی بود...
اما نکردی.
شلوغش کردی چون میخواستی که اینطور بشه.
یک دقیقه حضور نداشتی توی اون ۳ ساعتی که خونه ی پدریت مثل یک
غریبه نشسته بودم.
تهدیدم کردی که سال ۹۰ رو برام سیاه میکنی چراکه نمیخواستم با اون صورت درهم
برهم...با اون حالت ناراحت بیام خونه ی پدرت....علت سرخی چشمهام رو مداد جدیدم
دونستم و به عروس جدید خانواده لبخند زدم.
میگی چون نمیخوای ازم کم بیاری بهم گفتی: (( اره!! برام اهمیت نداری. خانوادم اولویت
برتر دارند نسبت به تو))
بحث کم اوردن نیست، حقیقت رو گفتی ...همیشه اینطور بوده
همیشه . کدوم دفعه به خاطر من...به خاطر خود من یک قرار با خانوادت رو کنسل کردی
که خودت میدونی هیچکدوم بهونه گیری نبوده و همیشه دعوا داشتیم و من نمیخواستم
جلوی اونها خجالت زده شم.
وقتی در جوابت که میگی : تو که نمیری(میدونی که فقط اون لحظه نخواستم برم)
اونها رو هم نمیذاری بیان، و من شاخ در میارم.میگم کی خواستن بیان که
من نذاشتم؟!!
تهدیدم میکنی:،تکه تکه ت میکنم ،غلط میکنی اگر بخوای نذاری!!!
چکار کردی؟؟
کسی از خانواده ی من به من چیزی گفته بود و من ناراحت بودم...ارائه ش دادم به تو ،
چکار کردی برای ارامش من؟
جز از روی غرض ورزی گفتی: اره..همیشه اینطوری ه..با قیافه ی حق به جانب
که خودت هم انگار زخم خورده ی طرفی!!!
میتونستی به جای اون ترمزها ،گازها ، به درک گفتنها، اهمیت ندادن ها
با تحکم حرف زدنها ، تهدیدها و در اتاق خواب مادر و پدرت رفتن و خواب رفتن ۳ ساعتت
تنها گذاشتن من و دخترت،
فقط همان اول که بغضم رها شد، دستم رو میگرفتی و میگفتی، درکت میکنم .
این یک تهدید نیست ، به جان عزیترینم اما،
تمام خوبیهات و بدیهات رو جبران خواهم کرد.
هر دو رو با هم...بهت قول میدم.
یه روزی
یه وقتی
یه جایی
یه کسی
صبر میکنم
صبر میکنم.
هتل camelot ـ گوا - ۱۰ ماهگی
اکواریوم مالزی
باغ وحش سنگاپور


فرشته ،اومدی از دور، ببین از شوق تابیدم !
می دونستم می آی حالا، تو رو من خواب می دیدم!
چه خوبه اومدی پیشم، تو هستی این یه تسکینه !
چقدر آرامشت خوبه ، چقدر حرفات شیرینه !
میدونم نیستیم...میدونم...ببخشید...
باور کنید ...من ...هیچی....فقط بخشید.
اینم باران خانم ما!!!
باورتون میشه،این همون دختری ه که برای جزیی ترین خواسته هاش به ما نیازمند بود
حالا داره میرقصه...ای دنیا یکم یواش تر!!!!
هیچ چیز جز لبخند باران نمیتونه جمعم کنه خیلی خرابم....
هیچ چیز و هیچ جا و هیچ کس آرومم نمیکنه.....
امشب به بانو گفتم فکر کنم خدا هم نمیدونه من چرا اینجوریم....
افسردگی ...نا امیدی ....
قلبم این روزها خیلی خیلی درد میگیره و تنها چیزی که برام مهم نیست اهمیته...
بیشتر از همه اون استرسیه که دارم میکشم اذیت میکنه....
از اینکه تا الان با اون اراده قوی که داشتم و همیشه بهش میبالیدم نتونستم
با این حسهایی که شبانه روزمو با هم یکی کرده مقابله کنم و تمام کنم ----
از خودم بدم میاد....
از خودم متنفرم......
همش دارم خودمو زجر میدم ...
دیگه از اون روحی که هرشب بهش میگفتم برو برای خودت و آزاد باش
و لذتشو از آزادی روحم میبردم خبری نیست....
دور تا دور خودم یه حصار سیاه کشیدم......
دارم دیونه میشم...
از خودم و تمام خودم ها و همه خسته ام........
دلم میخواد برم.... لااقل برای یه مدت....
تنها باشم ....بدون هیچ خبری ..هیچ زنگ تلفن و هیچ زنگ موبایلی.....
هیچ ارتباطی هیچ رفت و آمدی و
من باشم و من........
تنهای تنها........
دلم برای اتاقم و واکمن و کتابهام و دفتر خاطراتی که بدون هیچ ترسی از همه چیز مینوشتم
و برای تخلیه ذهنم ساعتها توی اون واکمن حرف میزدم و بعدشم از اول و آخرش همه را پاک میکردم
تنگ شده.......
دلم برای خالص شدن تنگ شده...
دلم برای خودم بودن تنگ شده......
دلم گرفت از آسمون، هم از زمين هم از زمون
تو زندگيم چقدر غمه، دلم گرفته از همه
اي روزگار لعنتي، تلخه بهت هر چي بگم
من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم
امشب از اون شبهاست که من، دوباره ديوونه بشم
تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم
امشب از اون شبهاست که من، دلم مي خواد داد بزنم
تو شهر اين غريبه ها دردم رو فرياد بزنم
از اين همه دربه دري تو قلب من قيامته
چه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته
از اين همه در به دري به لب رسيده جون من
به داد من نميرسه خداي آسمون من
-----------------------------------------------------------
کاش یکی پیدا میشد درد دلمو میفهمید......
کاش یکی را داشتم که........
ولی به چه قیمتی >>>>>>
به چه بهایی؟>>>>
آخه تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟
خسته ام..........خسته ...خسته
همیشه اولین تجربه ها خوبه..همیشه...
اینکه برای اولین بار با دخترت ،فقط دوتایی زیر دوش حمام برین و
کلی خیس شین و دخترت لبهای قشنگش روی گونه هات بگذاره
و مثلا ببوستت...و تو کلی کیف کنی...
خدایا شکرت...
اهوی من ،امشب در پایان ه ۱۰ ماهگیش
اولین تجربه ی قدم زدن زیر بارون رو به همراه مامان و باباش داشت.
و ما برایش ارزو کردیم که عاقبت به خیر شه ان شا ا...
امشب هوای شیراز بارانیست....و من خوشحالم.